کسالت

کسالت

گاهی اونقدر دلتنگ میشم که مثل مرده‌ها خیره میشم به دیوار، گاهی اونقدر کسالت از سر و روم میره بالا که حال هیچ کاری رو ندارم.

این جور وقتا دوست دارم بنویسم، دوست دارم هر چی به ذهنم میرسه رو ثبت کنم . . .

گاهی وقتا هیچی به ذهنم نمیرسه!

دیوونه، میدونی وقتی همه‌ی این «گاهی» ها با هم جمع بشن توی یه لحظت یعنی چی؟ میدونی وقتی تمام ذهنت پر بشه از فکر‌های تو در تو و شلوغ جوری که نفهمی اصلا داری به چی فکر میکنی چه حسی داره؟ از من نپرس چرا به این روز افتادم، انقدر ذهنم خش خشی هست که نتونم به علتش فکر کنم.

فقط همین قدر میدونم که:

«شیشه نزدیک‌تر از سنگ ندارد خویشی، هر شکستی که به ما میرسد از خویشتن است»

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-3U
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s