بگذار خیلی چیزها همینطور بماند

37END

کل ماجرا از اینجا شروع شد که فکر کردم تو باید باشی و نیستی – حالا اینه تو که هستی بماند –

کل دردسرهای من از آنجایی شروع شد که فکر کردم یه چیزی جا افتاده – حالا چه چیزی بماند –

همه غر زدن‌های من مال حال خرابم بود که این روزها با اینکه می‌دانستم باید فراموش کنم و خودم را بزنم به کوچه علی‌چپ اما به طرز احمقانه‌ای نمی‌خواستم فراموش کنم حالا چرا؟ – نه اینکه بماند، خودم هم نمی‌دانم –

بود تو نامعلوم شد و اخلاق من نامشخص، همه چیز به هم گره خورد و ناجور شد، تو ناشناخته آمدی و بهم زدی تمام شناخته شده‌های دنیای مرا، باورت نمیشود دل همه را شکستم، غرغرو شدم و سخت پاچه میگیرم، باورت نمیشود دوست دارم همه چیز همینطور بماند . . .

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-5B
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s