شیخ و دیوانه‌ی

شیخ و دیوانه

 

روزی دیوانه‌ای گفت: من خدا هستم
شیخ گفت: کفر نگو، اگر خدایی پس چه کس تو را می‌پرستد؟
دیوانه گفت: من نیازی به پرستیده شدن ندارم، من بی‌نیازم

شیخ گفت: اگر خدایی کدام موجود را آفریدی؟
دیوانه گفت: قبل از من خدای دیگری این کار را کرده بود، از مقام من کار تکراری کردن به دور است

شیخ گفت پیام‌آور تو کیست؟
دیوانه گفت: تمام پیامبرانی که تو میشناسی و تمام آنهایی که من هم نمیشناسم مرا در لفافه بشارت دادند، تو کور بودی و به این کور بودن واقف؛ پس مرا ندیدی و آنچه را دیدی که نادیدنیست!

شیخ گفت: معجزات چیست؟
دیوانه گفت: تحمل هم صحبتی با تو! که چه کاری از این دشوارتر . . . !

شیخ گفت: کافر لعنتی! تو میمیری فنا پذیری
دیوانه گفت: برای من مردنی وجود ندارد، این جسم، «من» نیست!

شیخ سنگی بلند کرد و بر سر دیوانه کوبید

شیخ خدا را به قتل رساند . . . !

و مردم شیخ را تحسین کردند . . . !

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-b9
Advertisements

2 thoughts on “شیخ و دیوانه‌ی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s