کیف آبی روشن

f5a727bb6bdaa681bae6bf0b4fbd5b2c

گفتم همشون اول مثل ما بودند یهو صبح بیدار شدند و دیدند خیلی مهم هستند گفتی خدا کنه اون صبحی که ما بیدار میشیم قبل مرگمون باشه
گفتم تو اصلا دلت میاد از مرگ بگی گفتی دلم نمیاد ولی مگه باید دلم بیاد گفتم باید نداره ولی خوب نمیخوام بمیرم حداقل تا وقتی که یه بار از ته دل نخندیده باشم گفتی خندیدی من میدونم از ته دلت هم خندیدی
گفتم پس حتما آماده هستم تا بمیرم حالا تو کی آماده میشی؟ گفتی تا وقتی کسی رو از ته دل نخندونم آماده نیستم گفتم خندوندی من میدونم!
خندیدی

میگفتی آدم‌های دور و برت مثل اون کیف آبی شدند که توی ویترین مغازه بود و من خیلی دوستش داشتم، میترسم یه روز مث این کیف مشکیه که سه ساله دارمش دوستم نداشته باشی

گفتم اگر اون کیف آبی رو بخرم این فکرهای مسخره رو میندازی دور؟ گفتی دوتا آبی بود من اونیو دوست دارم که آبیش روشن‌تره

کیف آبیه رو برات خریدم و گذاشتم گوشه اتاق جوری که وقتی میای تو چشم باشه روی تمام روزنامه‌های مچاله شده‌ی توی کیف با ماژیک پررنگ بزرگ نوشتم دیوونه تو که اون کیف مشکیه نیستی! تو دنیامی! دنیا که دو سال و سه سال نداره… تا هر وقت زنده باشم میخوامت وقتی هم مردم دلگرم اینه که یه بار از ته دل به تمام کیف آبی‌ها و کیف مشکی‌ها خندیدم

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-ei

انگار نه انگار

5waorbg2oc

 

اومده میگه چی شده دیگه حرف نمیزنی میگم چیزی یادم نمیاد که بگم اگر هم یادم بیاد قبل این که چیزی بگم از خودم میپرسم حالا گیریم این حرفم زدی، خوب؟ که چی؟ بعد هر چی حرف تو ذهنم بود دود میشه میره هوا و انگار نه انگار اصلا قرار بود حرفی زده بشه، همینطور با لبخند ممتنع خیره میشم و انگار نه انگار

حرف زدن بهترین لذت دنیاست اما وقتی حرفی باشه وقتی کسی باشه

خیلی وقته زبونمو بریدی و رفتی

مثل موج ضعیف و گم شده‌ی رادیوی ماشین توی جاده هی گاه و بی‌گاه صدام میکنی و دوباره محو میشی

از خودم پرسیدم کجای این جاده برسم تا صدای تو همیشه باشه و بشنوم که بتونم من هم چیزی برای گفتن داشته باشم

کسالت آور بودن جاده و خش خش رادیو. خسته شدم و زدم کنار منتظر نیستم اتفاقی بیوفته، فقط میخوام هیچ چیزی نشنوم

خسته نیستی از نبودنت؟ من حسابی از این موضوع خسته شدم. به این فکر میکنم وقتی برگشتی به حرف‌هات مثل حرف‌های یه راننده تاکسی گوش بدم و بعد از یه لبخند بگم ممنون همین کنار پیاده میشم و واقعا هم انتظار دارم از این لبخندم احساس رضایت کنی و آماده بشی برای مسافر بعدی صحبت کنی انگار نه انگار

دیروز تلفنم رو برداشتم، چشمامو بستم و شماره گرفتم میخواستم از هزار نفر سراغتو بگیرم و ببینم کسی ازت خبر داره؟

من دیوونه نیستم عاشق خط مزاییک‌ها هم نیستم فقط دلم برای کسی تنگ نمیشه. میشد ولی دیگه نمیشه.

و هنوز به این فکر میکنم که اگر برگردی سیلی بزنم و اشک بریزم یا لبخند بزنم و نوازشت کنم

شاید هم رادیو رو خاموش کنم تا امیدی به برگشتنت نباشه انگار نه انگار

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-e9

گلدان گیلاس

71bddc6d98eacc1b840738954a1d94c8

گفتم دلم کمپوت گیلاس می‌خواهد، از همان کمپوت گیلاس‌هایی که تو برایم درست می‌کردی

گفتی من که هیچ وقت کمپوت گیلاس درست نکردم منظورت چیست؟

گفتم درست نکردی که نکردی الان که می‌توانی خودت را به آن راه بزنی و بگویی باشد برایت درست می‌کنم، حتی اگر بلد نیستی می‌توانم دستورش را بدهم یاد بگیری ولی بگویی که یادم رفته چطوری برایت درست می‌کردم عزیزم تا لو نرود که تو اصلا هیچوقت برایم کمپوت گیلاس درست نکردی

راستی! چرا تا حالا برایم کمپوت گیلاس درست نکردی؟

امروز صبح که روزنامه‌ی تاریخ گذشته سه هفته پیش را از روی میز برمیداشتم تا ببینم سه هفته پیش چه اتفاقاتی افتاده بود یادم آدم که دیروز به تو قول دادم برایت گلدان و خاک و بیلچه بخرم تا گوشه حیاط توی گلدانی که مال خودت هست با بیلچه‌ی خودت گیاهی بکاری که مثل خودت گل باشد، بیخیال اتفاقات سه هفته پیش شدم و کیف پولم را برداشتم و از خانه بیرون زدم.

گلدان سفید خریدم چون می‌دانستم قبل از اینکه چیزی بکاری روی آن نقاشی می‌کشی. همینطور هم شد!

تا گلدان را دیدی چشمانت برق زد و دویدی و قلم و رنگ‌هایت را آوردی روی گلدان درخت گیلاس کشیدی پر از شکوفه‌های زیبا گفتی این گیلاس‌ها که برسند می‌چینم و برایت کمپوت درست می‌کنم.

گفتم حالا من تا کی صبر کنم که درخت‌های روی گلدان تو گیلاس بدهد شاید دیدی سرما زد به درختت یا که نه اصلا آفت گرفت آن وقت چه می‌کنی؟ چپ چپ که نگاهم کردی فهمیدم کارم درآمد گلدانت را بغل کردی و با خودت به خانه بردی گفتی این گلدان توی خانه پیش من باشد بهتر می‌توانم مراقبش باشم اینطور هم من همیشه پیشش هستم هم تو به کمپوت گیلاست می‌رسی

گفتم حالا توی گلدان چه گلی می‌کاری؟

گفتی فعلا گیلاس ها برسند خیالم از بابتشان راحت بشود بعد تخمه همان گیلاس‌ها را می‌کارم تا سال بعد هم برایت کمپوت درست کنم

آه دیوانه، تو نمی‌دانی که من چقدر دوستت دارم

 

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-e4

کجاست دستانت

کجاست دستانت

 

برای قرار آخر هفته چه دلگیرانه بی‌قرار بودم. انگار تو را سال‌هاست می‌شناسم و انگار تو سال‌هاست از من دوری. بی‌قرار هستم و از تو همان چیز را می‌خواهم که از آب، غذا و هوا می‌خواهم. مرا زنده نگه دار

داستان تو را داشتن آنقدر زیبا بود که انگار تمام دنیای من یک بوم نقاشی‌ست.

با تو ماندن هنوز نیامده بود که از تو جدا شدم و ساعت هنوز یک دقیقه‌اش هم نگذشته که سال‌هاست انگار دلتنگ تو هستم
شب به اجبار تنها ایستاده‌ام، بدون حق نشستن، بدون حق خوابیدن، بدون حق از تو بلند آواز سر دادن، به گریه دلتنگ تو بودن را پاسداری میکنم

کجاست دستانت؟
کجای تقویم باید برسیم که فاصله‌ی من و تو از این همه دور بودن برسد به جایی که به آغوش کشیده باشمت؟
کجای زندگی پیاله‌ای از آرامش به دست می‌گیریم؟
چه شد که تا پلک بر هم زدم کابوس هزار دیو به چشمم نشست؛ چون پلک باز کردم همه جا سیاه بود؟
چه شد که به یک پلک بر هم زدن این همه از تو دور شدم؟
برای قناری در قفس بال حسرت است و برای من بی تو، نفس کشیدن
کجاست دستانت که به دست گیرم و از تمام داشته‌های دنیا به تو قناعت کنم
من به صوت تو که نامم را صدا می‌کنی معتادم
ماهی کوچک تنگ شیشه‌ای، برقص که هر دو بی‌تابانه به دریا محتاجیم
لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-dT

چشمانش پر از ستاره بود

IMG_8182

 

می‌شود مست کرد و نشست و تا صبح ترانه نوشت، یا که قوطی الکل را کنار گذاشت تا صبح خوابید و خواب‌هایی دید که با بیدار شدن فراموش خواهند شد.
می‌شود عاشق شد و صبر کرد که معشوق نیازت باشد یا این که به دوست داشته شدنی از سمت کسی راضی شد.
می‌شود ستاره شد و مُرد و تا خیلی سال‌ها بعد هم در آسمان ماند و دیده شد یا اینکه به اعتقادی ایمان آورد و بعد از مرگ کفن پوش خاک شد.
می‌شود خدا شد، حیات بخشید و جان داد و خداوارانه زندگی بخشید یا آنکه بنده بود و بنده مانده و در زندگی جان کند.

تو به صوت دوستت دارمی عاشق می‌شوی من به شوق دوستت داشتن،
تو به شور با هم بودنی شاد می‌شوی و من با راز نگاهت مسرور،

این همه تکاپو که چه کنیم؟ چمدان ببندیم و به سفر برویم. تو از شهر دور می‌شوی من به تو نزدیک می‌شوم دستت را می‌گیرم و می‌پرسم هنوز مرا دوست داری؟
تو شک میکنی؛
من میترسم!
تو صبر میکنی؛
من همین جای داستان مرده‌ام …
تو مکث میکنی
تو هنوز ساکتی
دِ لعنتی چیزی بگو!
نگاهم میکنی و
میگویی دوستت دارم
دوباره زنده میشوم

دمت مسیحاییست

تکه ابر کوچکی چتر می‌شود، سایه‌ای نرم از ابر آفتاب را پوشاند، کنار جاده درختی برای این روز که من و تو با هم هستیم منتظر ایستاده

کناری می‌ایستیم و من از توی سبد کنارم نان می‌آورم، دوتا لیوان، یک چاقو و کمی پنیر . . .
تو چای را آماده میکنی و من نگاهت میکنم
هوا اینقدر خوب است که میشود هزار بار از نو عاشقت شد و برایت شعر دوستت دارم سرود
هنوز دلداده‌ی «عزیزم چای آماده است» گفتن‌های تو ام

میپرسی مقصدمان کجاست؟ چه نیاز به مقصد دیگر که تو مقصودی!

چشمان تو جهانی‌ست پر از ستاره‌های گم شده

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-dO

تا به تو میرسم میروی

parke_summer-rain

دلم آشوب گرفته وسط دنیای کوچکش گیر کرده،، چشم‌ها هنوز خیس هستند، راننده‌ها از توی اتوبان بی‌تفاوت به حال من که پشت پنجره ایستاده‌ام عبور میکنند، ماهی توی تنگ خیلی وقت پیش‌ها مرده است، ساعت نای حرکت ندارد! این وسط تو فقط نیستی که کنارم نباشی، حتی عنکبوت‌ها هم دیگر اینجا تار نمیتنند
هنوز مات اتوبانم و هنوز ماشین‌ها بی‌تفاوت‌اند

تمام من غبار شهر به خود گرفته

هنوز راهی برای به تو رسیدن هست؟ تو را کجای نقشه‌ی جغرافیا گم کردم؟
به تو نامه مینویسم، پستچی‌ها دیگر از این همه نامه‌ی بی‌مقصد پر مقصود کلافه شده‌اند! شهر آشوب شده! یک نبود تو ببین چکار میکند

با خودم میجنگم تو شدی فرمانده، نقشه‌ی نابودی‌ام را کشیدی
من نقش خیال تو را میکشم
تو معلوم نیستی، مه همه جا را گرفته، دیگر چشم‌ها کار نمیکنند، اینجا فقط باید صدایت بزنم! آهای گم شده در مه، آهای پنهان شده در من، وقتش نیست آفتاب بتابد؟ وقتش نیست بیایی؟
هنوز دست تو تاریخ را نگه داشته، زمان ایستاده، من پشت پنجره تو را میبینم که مثل راننده‌های توی اتوبان بی‌تفاوت به من، عبور میکنی؛ میدوم تا به تو برسم، پله‌ها را دو تا یکی رد میکنم، اینجا پا جواب نمیدهد با سر میایم، به در میرسم دیگر اراده‌ی من دست خودم نیست، دوست ندارم در را باز کنم، دوست ندارم دوباره ببینمت، دوست ندارم دوباره تاریخ رقم بخورد، دوست ندارم زمان حرکت بکند، اما در را باز میکنم . . .

کاش پشت پنجره ایستاده بودم و رفتنت را یک دل سیر تماشا میکردم

کاش می‌ایستادی تا ببینی به چه شوقی در را باز میکنم . . .

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-du

مکالمه‌ای شامل حرف‌هایی که هیچوقت نمیزنم

skydaanial

 

بوق و باز بوق و باز هم . . .

ناگهان صدای تو!

» الو… سلام… «

سیب، انگور، انار و یک فصل پاییز

» سلام، دلم تنگ شده بود؛ خوبی؟ «

من، تابستانی که تمام شد، تویی که اینقدر از من دوری و یک عالمه دلتنگی

» خوبم مرسی، تو چطوری؟ «

فعلا به بخاری احتیاجی نیست هنوز دست تابستان لای تقویم جیبی کوچکی که از تو هدیه گرفتم گیر کرده و هوا گرم است

» دلتنگم

و هر روز به این فکر میکنم که دلتنگ تو بودن حال خوب حساب میشه یا نه! فقط دلتنگم… «

عوارض دلتنگ تو بودن را وقتی که لحظه‌ای از یاد تو دور شوم حس میکنم و باز یاد تو میافتم

پاهایم را توی خیابان وقتی با تو قدم میزدم جا گذاشتم، دستانم را بعد از این که برای تو به نشان خداحافظی تکان دادم گم کردم، چشمانم هم وقتی سوار اتوبوس شدی و در بسته شد و رفتی دیگر نمیبیند، حواسم تا دید اینجا شورش شده خودسر شد و نیست

از تو را خیال کردن زیباتر تو را خواستن است

بخند به یاد روزی که دست در دست هم پر شور و شوق راه میرفتیم و من فقط به داشتنِ دستانِ تو فکر میکردم نه قدم‌هام

بخند به یاد روزی که خنده کنان زیر آوار نگاه تو فرصت نفس کشیدن هم نداشتم

یادت بیار که این دیوانه چقدر دوستت دارد

شب شده، به جز صدای جيرجيرکى که مدام میگوید «نیست… نیست… نیست… نیست…» چیز دیگری کنارم نیست.

این وسط حرفهايى میماند که زده نمیشود و هیچوقت گفتنی نیست.

فقط دلتنگم…

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-dn

فقط نگاه کن

8d98c73b95d23777a96e91ac88816fbb

 

یافتم یافتم! زمین دور خورشید نمی‌چرخد!

دور سر من میچرخد! دور سر من میچرخد که گیجم . . .

یافتم! گیجم . . .

از روزی که دوست داشتن تو شروع شد زمین همه چیز را رها کرد و شروع کرد به چرخیدن دور سرم

از روزی که دوست داشتن تو شروع شد گیج شدم
همه چیز با تو شروع می‌شود

می‌خندی و می‌خندم . . .
تو خالقی، خدایی، آفریننده‌ی حالات منی
تو بهترین خدایی هستی که خدا آفریده است.

خواستم عاشقانه حرف بزنیم اما باور کن تا وقتی می‌شود تو را در آغوش گرفت کلمات فقط وقت تلف می‌کنند.

خواستم در آغوش بگیرمت و تو حرف بزنی هر چه می‌خواهی بگو و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم
پنجره‌ی چشمانت را به سوی من باز کن… ببین چقدر دوستت دارم

بگذار بگذریم از نبودن‌ها، باش؛ همیشه باش و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم.

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-d6

در بهشت پشه‌ها نیش نمی‌زنند، می‌بوسند

781642_6uqOMvQc

 

وز وز کنان از کنار گوشم رد می‌شوند، نمیفهمند که من دارم به تو فکر می‌کنم، پشه‌ها عاشق خودنمایی هستند.

به تو فکر می‌کردم که چقدر معصومی، مینشینی لب حوض و با ماهی‌ها بازی میکنی، میخندی و مرا صدا میزنی

عصر یک روز گرم تابستان گربه‌ها نای خمیازه کشیدن را هم ندارند تو از لذت هندوانه خوردن حرف میزنی. دو تا گلدان شمعدانی کنار ایوان، یک کوزه‌ی ترک خورده که دیگر بدرد نمیخورد گوشه‌ی باغچه، من پشت پنجره ماتِ تماشای تو و تو کنار حوض با ماهی‌ها بازی میکنی

باور نمیکردم یک روز فاصله‌ی من و تو به اندازه‌ی یک پنجره باشد، تو دست نیافتنی‌تر از خواستن من بودی

خوبی این روزهای من تنها تویی، دیگران همه هیچ هستند . . .

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-cn

یک خیال‌پردازی لایت

خیال پرداز

 

قلم هست،
کاغذ نیست . . .
کف دستم مینویسم،
و شاید حرف‌هایم را بعد از شستن دستانم فراموش کنم، اما تو را . . . ! هرگز . . .

من هستم،
تو نیستی، یعنی اصلا نبودی که حالا بعد این همه بی‌کاغذی کشیدن بخواهی باشی،

خاطرات نداشته‌ی مان را هر لحظه مرور میکنم، یادت نمیاید، چیزی نبود که یادت بیاید، حالا منم و یک قلم که حتی به اینکه بنویسد هم مشکوکم

داشتم با خیالت پرواز کردن یاد میگرفتم، نبودت راه رفتن را از یادم برد

میدانی؟ همه چیز خیلی عادی غیرعادی میشود، صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی همه جا نارنجی رنگ است، انگار همه چیز را برای اولین بار است میبینی ولی باز با این حال در پی چیز آشنایی میگردی که آن را هم ندیدی و نمیشناسی

عاشق که بشوی فقط پی معشوق میروی، بی آنکه اصلا وجود داشته باشد

همین قدر برای یک عاشقانه نوشتن کافی نیست،
بیا و ببین که غوغا میکنم! اگر پایه باشی . . .

 

 

 

لینک کوتاه : http://wp.me/p46EGr-ck