مکالمه‌ای شامل حرف‌هایی که هیچوقت نمیزنم

skydaanial

 

بوق و باز بوق و باز هم . . .

ناگهان صدای تو!

» الو… سلام… «

سیب، انگور، انار و یک فصل پاییز

» سلام، دلم تنگ شده بود؛ خوبی؟ «

من، تابستانی که تمام شد، تویی که اینقدر از من دوری و یک عالمه دلتنگی

» خوبم مرسی، تو چطوری؟ «

فعلا به بخاری احتیاجی نیست هنوز دست تابستان لای تقویم جیبی کوچکی که از تو هدیه گرفتم گیر کرده و هوا گرم است

» دلتنگم

و هر روز به این فکر میکنم که دلتنگ تو بودن حال خوب حساب میشه یا نه! فقط دلتنگم… «

عوارض دلتنگ تو بودن را وقتی که لحظه‌ای از یاد تو دور شوم حس میکنم و باز یاد تو میافتم

پاهایم را توی خیابان وقتی با تو قدم میزدم جا گذاشتم، دستانم را بعد از این که برای تو به نشان خداحافظی تکان دادم گم کردم، چشمانم هم وقتی سوار اتوبوس شدی و در بسته شد و رفتی دیگر نمیبیند، حواسم تا دید اینجا شورش شده خودسر شد و نیست

از تو را خیال کردن زیباتر تو را خواستن است

بخند به یاد روزی که دست در دست هم پر شور و شوق راه میرفتیم و من فقط به داشتنِ دستانِ تو فکر میکردم نه قدم‌هام

بخند به یاد روزی که خنده کنان زیر آوار نگاه تو فرصت نفس کشیدن هم نداشتم

یادت بیار که این دیوانه چقدر دوستت دارد

شب شده، به جز صدای جيرجيرکى که مدام میگوید «نیست… نیست… نیست… نیست…» چیز دیگری کنارم نیست.

این وسط حرفهايى میماند که زده نمیشود و هیچوقت گفتنی نیست.

فقط دلتنگم…

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-dn