تا به تو میرسم میروی

parke_summer-rain

دلم آشوب گرفته وسط دنیای کوچکش گیر کرده،، چشم‌ها هنوز خیس هستند، راننده‌ها از توی اتوبان بی‌تفاوت به حال من که پشت پنجره ایستاده‌ام عبور میکنند، ماهی توی تنگ خیلی وقت پیش‌ها مرده است، ساعت نای حرکت ندارد! این وسط تو فقط نیستی که کنارم نباشی، حتی عنکبوت‌ها هم دیگر اینجا تار نمیتنند
هنوز مات اتوبانم و هنوز ماشین‌ها بی‌تفاوت‌اند

تمام من غبار شهر به خود گرفته

هنوز راهی برای به تو رسیدن هست؟ تو را کجای نقشه‌ی جغرافیا گم کردم؟
به تو نامه مینویسم، پستچی‌ها دیگر از این همه نامه‌ی بی‌مقصد پر مقصود کلافه شده‌اند! شهر آشوب شده! یک نبود تو ببین چکار میکند

با خودم میجنگم تو شدی فرمانده، نقشه‌ی نابودی‌ام را کشیدی
من نقش خیال تو را میکشم
تو معلوم نیستی، مه همه جا را گرفته، دیگر چشم‌ها کار نمیکنند، اینجا فقط باید صدایت بزنم! آهای گم شده در مه، آهای پنهان شده در من، وقتش نیست آفتاب بتابد؟ وقتش نیست بیایی؟
هنوز دست تو تاریخ را نگه داشته، زمان ایستاده، من پشت پنجره تو را میبینم که مثل راننده‌های توی اتوبان بی‌تفاوت به من، عبور میکنی؛ میدوم تا به تو برسم، پله‌ها را دو تا یکی رد میکنم، اینجا پا جواب نمیدهد با سر میایم، به در میرسم دیگر اراده‌ی من دست خودم نیست، دوست ندارم در را باز کنم، دوست ندارم دوباره ببینمت، دوست ندارم دوباره تاریخ رقم بخورد، دوست ندارم زمان حرکت بکند، اما در را باز میکنم . . .

کاش پشت پنجره ایستاده بودم و رفتنت را یک دل سیر تماشا میکردم

کاش می‌ایستادی تا ببینی به چه شوقی در را باز میکنم . . .

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-du
Advertisements

مکالمه‌ای شامل حرف‌هایی که هیچوقت نمیزنم

skydaanial

 

بوق و باز بوق و باز هم . . .

ناگهان صدای تو!

» الو… سلام… «

سیب، انگور، انار و یک فصل پاییز

» سلام، دلم تنگ شده بود؛ خوبی؟ «

من، تابستانی که تمام شد، تویی که اینقدر از من دوری و یک عالمه دلتنگی

» خوبم مرسی، تو چطوری؟ «

فعلا به بخاری احتیاجی نیست هنوز دست تابستان لای تقویم جیبی کوچکی که از تو هدیه گرفتم گیر کرده و هوا گرم است

» دلتنگم

و هر روز به این فکر میکنم که دلتنگ تو بودن حال خوب حساب میشه یا نه! فقط دلتنگم… «

عوارض دلتنگ تو بودن را وقتی که لحظه‌ای از یاد تو دور شوم حس میکنم و باز یاد تو میافتم

پاهایم را توی خیابان وقتی با تو قدم میزدم جا گذاشتم، دستانم را بعد از این که برای تو به نشان خداحافظی تکان دادم گم کردم، چشمانم هم وقتی سوار اتوبوس شدی و در بسته شد و رفتی دیگر نمیبیند، حواسم تا دید اینجا شورش شده خودسر شد و نیست

از تو را خیال کردن زیباتر تو را خواستن است

بخند به یاد روزی که دست در دست هم پر شور و شوق راه میرفتیم و من فقط به داشتنِ دستانِ تو فکر میکردم نه قدم‌هام

بخند به یاد روزی که خنده کنان زیر آوار نگاه تو فرصت نفس کشیدن هم نداشتم

یادت بیار که این دیوانه چقدر دوستت دارد

شب شده، به جز صدای جيرجيرکى که مدام میگوید «نیست… نیست… نیست… نیست…» چیز دیگری کنارم نیست.

این وسط حرفهايى میماند که زده نمیشود و هیچوقت گفتنی نیست.

فقط دلتنگم…

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-dn

فقط نگاه کن

8d98c73b95d23777a96e91ac88816fbb

 

یافتم یافتم! زمین دور خورشید نمی‌چرخد!

دور سر من میچرخد! دور سر من میچرخد که گیجم . . .

یافتم! گیجم . . .

از روزی که دوست داشتن تو شروع شد زمین همه چیز را رها کرد و شروع کرد به چرخیدن دور سرم

از روزی که دوست داشتن تو شروع شد گیج شدم
همه چیز با تو شروع می‌شود

می‌خندی و می‌خندم . . .
تو خالقی، خدایی، آفریننده‌ی حالات منی
تو بهترین خدایی هستی که خدا آفریده است.

خواستم عاشقانه حرف بزنیم اما باور کن تا وقتی می‌شود تو را در آغوش گرفت کلمات فقط وقت تلف می‌کنند.

خواستم در آغوش بگیرمت و تو حرف بزنی هر چه می‌خواهی بگو و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم
پنجره‌ی چشمانت را به سوی من باز کن… ببین چقدر دوستت دارم

بگذار بگذریم از نبودن‌ها، باش؛ همیشه باش و ببین چگونه عاشقانه سکوت میکنم.

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-d6

در بهشت پشه‌ها نیش نمی‌زنند، می‌بوسند

781642_6uqOMvQc

 

وز وز کنان از کنار گوشم رد می‌شوند، نمیفهمند که من دارم به تو فکر می‌کنم، پشه‌ها عاشق خودنمایی هستند.

به تو فکر می‌کردم که چقدر معصومی، مینشینی لب حوض و با ماهی‌ها بازی میکنی، میخندی و مرا صدا میزنی

عصر یک روز گرم تابستان گربه‌ها نای خمیازه کشیدن را هم ندارند تو از لذت هندوانه خوردن حرف میزنی. دو تا گلدان شمعدانی کنار ایوان، یک کوزه‌ی ترک خورده که دیگر بدرد نمیخورد گوشه‌ی باغچه، من پشت پنجره ماتِ تماشای تو و تو کنار حوض با ماهی‌ها بازی میکنی

باور نمیکردم یک روز فاصله‌ی من و تو به اندازه‌ی یک پنجره باشد، تو دست نیافتنی‌تر از خواستن من بودی

خوبی این روزهای من تنها تویی، دیگران همه هیچ هستند . . .

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-cn

یک خیال‌پردازی لایت

خیال پرداز

 

قلم هست،
کاغذ نیست . . .
کف دستم مینویسم،
و شاید حرف‌هایم را بعد از شستن دستانم فراموش کنم، اما تو را . . . ! هرگز . . .

من هستم،
تو نیستی، یعنی اصلا نبودی که حالا بعد این همه بی‌کاغذی کشیدن بخواهی باشی،

خاطرات نداشته‌ی مان را هر لحظه مرور میکنم، یادت نمیاید، چیزی نبود که یادت بیاید، حالا منم و یک قلم که حتی به اینکه بنویسد هم مشکوکم

داشتم با خیالت پرواز کردن یاد میگرفتم، نبودت راه رفتن را از یادم برد

میدانی؟ همه چیز خیلی عادی غیرعادی میشود، صبح از خواب بیدار میشوی و میبینی همه جا نارنجی رنگ است، انگار همه چیز را برای اولین بار است میبینی ولی باز با این حال در پی چیز آشنایی میگردی که آن را هم ندیدی و نمیشناسی

عاشق که بشوی فقط پی معشوق میروی، بی آنکه اصلا وجود داشته باشد

همین قدر برای یک عاشقانه نوشتن کافی نیست،
بیا و ببین که غوغا میکنم! اگر پایه باشی . . .

 

 

 

لینک کوتاه : http://wp.me/p46EGr-ck

خیلی خیالاتی شدم

06560e3dba22c8cafaeeb7c0826df009

 

نمیفهمم چرا وقتی یاد تو میافتم همه‌ی دنیا شروع میکند به چرخیدن دور سرم

نمیفهمی چرا وقتی یاد تو میافتم دیوانه می‌شوم؟

چنگ میزنم به صورت خودم، مشت میکوبم به دیوار و وحشیانه از همه دور می‌شوم!

تو چه داری که میترسم از تو؟ تو چه کردی که از تو فرار میکنم؟

تو ماه کاملی در آسمانی که اسم، نشانی، خاطرات و خودت، مرا دیوانه می‌کنند، می‌شوم یک ناهنجاری کامل و بدون هیچ محدودیتی دیوانگی تراوش میکنم

دوستت دارم ولی میترسم از دوست داشتنت

دوستت دارم ولی میترسم از دوست نداشتنت

دوستت دارم ولی میترسم و از همه به گوشه‌ای فرار میکنم که مشرف است به همه، حس خوبی نیست وقتی دیگران از کارم متعجب می‌شوند

گاهی فکر می‌کنم باید همه را جمع کنم، بروم روی چهارپایه تا دیده شوم بعد داد بزنم که: «من دیوانه هستم! منه دیوانه دوستش دارم» بعد چهارپایه را از زیر پایم
خالی کنم، خیلی راحت،
خیالت راحت،
خیالم راحت،
خیال همه راحت . . .

گاهی فکر میکنم باید ندید، نبود یا اصلا نخواست… من تو را می‌خواهم ولی باید نخواست…
گنگ حرف میزنی! ببینم مرا دوست داری؟ گنگ حرف میزنی! ببینم چه کسی را دوست داری؟
گنگ حرف میزنی که مدام گاف میدهم

ولی من دیوانه نیستم، من عاشقم! هر کسی عاشق تو باشد دیوانه می‌شود؛ دیوانه که نه، عاشق می‌شود! تو ماه کاملی که عاشقان را دیوانه میکنی
میترسم ببینمت ولی تا بخواهی با خیالت دست در دست هم قدم میزنیم، میترسم صدایت کنم ولی تا دلت بخواهد با خیالت حرف میزنم

خیلی خیالتی شدم، باید راحت شوم، امروز صبح یک چهارپایه خریدم

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-c2

شیخ و دیوانه‌ی

شیخ و دیوانه

 

روزی دیوانه‌ای گفت: من خدا هستم
شیخ گفت: کفر نگو، اگر خدایی پس چه کس تو را می‌پرستد؟
دیوانه گفت: من نیازی به پرستیده شدن ندارم، من بی‌نیازم

شیخ گفت: اگر خدایی کدام موجود را آفریدی؟
دیوانه گفت: قبل از من خدای دیگری این کار را کرده بود، از مقام من کار تکراری کردن به دور است

شیخ گفت پیام‌آور تو کیست؟
دیوانه گفت: تمام پیامبرانی که تو میشناسی و تمام آنهایی که من هم نمیشناسم مرا در لفافه بشارت دادند، تو کور بودی و به این کور بودن واقف؛ پس مرا ندیدی و آنچه را دیدی که نادیدنیست!

شیخ گفت: معجزات چیست؟
دیوانه گفت: تحمل هم صحبتی با تو! که چه کاری از این دشوارتر . . . !

شیخ گفت: کافر لعنتی! تو میمیری فنا پذیری
دیوانه گفت: برای من مردنی وجود ندارد، این جسم، «من» نیست!

شیخ سنگی بلند کرد و بر سر دیوانه کوبید

شیخ خدا را به قتل رساند . . . !

و مردم شیخ را تحسین کردند . . . !

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-b9