خیلی خیالاتی شدم

06560e3dba22c8cafaeeb7c0826df009

 

نمیفهمم چرا وقتی یاد تو میافتم همه‌ی دنیا شروع میکند به چرخیدن دور سرم

نمیفهمی چرا وقتی یاد تو میافتم دیوانه می‌شوم؟

چنگ میزنم به صورت خودم، مشت میکوبم به دیوار و وحشیانه از همه دور می‌شوم!

تو چه داری که میترسم از تو؟ تو چه کردی که از تو فرار میکنم؟

تو ماه کاملی در آسمانی که اسم، نشانی، خاطرات و خودت، مرا دیوانه می‌کنند، می‌شوم یک ناهنجاری کامل و بدون هیچ محدودیتی دیوانگی تراوش میکنم

دوستت دارم ولی میترسم از دوست داشتنت

دوستت دارم ولی میترسم از دوست نداشتنت

دوستت دارم ولی میترسم و از همه به گوشه‌ای فرار میکنم که مشرف است به همه، حس خوبی نیست وقتی دیگران از کارم متعجب می‌شوند

گاهی فکر می‌کنم باید همه را جمع کنم، بروم روی چهارپایه تا دیده شوم بعد داد بزنم که: «من دیوانه هستم! منه دیوانه دوستش دارم» بعد چهارپایه را از زیر پایم
خالی کنم، خیلی راحت،
خیالت راحت،
خیالم راحت،
خیال همه راحت . . .

گاهی فکر میکنم باید ندید، نبود یا اصلا نخواست… من تو را می‌خواهم ولی باید نخواست…
گنگ حرف میزنی! ببینم مرا دوست داری؟ گنگ حرف میزنی! ببینم چه کسی را دوست داری؟
گنگ حرف میزنی که مدام گاف میدهم

ولی من دیوانه نیستم، من عاشقم! هر کسی عاشق تو باشد دیوانه می‌شود؛ دیوانه که نه، عاشق می‌شود! تو ماه کاملی که عاشقان را دیوانه میکنی
میترسم ببینمت ولی تا بخواهی با خیالت دست در دست هم قدم میزنیم، میترسم صدایت کنم ولی تا دلت بخواهد با خیالت حرف میزنم

خیلی خیالتی شدم، باید راحت شوم، امروز صبح یک چهارپایه خریدم

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-c2

شیخ و دیوانه‌ی

شیخ و دیوانه

 

روزی دیوانه‌ای گفت: من خدا هستم
شیخ گفت: کفر نگو، اگر خدایی پس چه کس تو را می‌پرستد؟
دیوانه گفت: من نیازی به پرستیده شدن ندارم، من بی‌نیازم

شیخ گفت: اگر خدایی کدام موجود را آفریدی؟
دیوانه گفت: قبل از من خدای دیگری این کار را کرده بود، از مقام من کار تکراری کردن به دور است

شیخ گفت پیام‌آور تو کیست؟
دیوانه گفت: تمام پیامبرانی که تو میشناسی و تمام آنهایی که من هم نمیشناسم مرا در لفافه بشارت دادند، تو کور بودی و به این کور بودن واقف؛ پس مرا ندیدی و آنچه را دیدی که نادیدنیست!

شیخ گفت: معجزات چیست؟
دیوانه گفت: تحمل هم صحبتی با تو! که چه کاری از این دشوارتر . . . !

شیخ گفت: کافر لعنتی! تو میمیری فنا پذیری
دیوانه گفت: برای من مردنی وجود ندارد، این جسم، «من» نیست!

شیخ سنگی بلند کرد و بر سر دیوانه کوبید

شیخ خدا را به قتل رساند . . . !

و مردم شیخ را تحسین کردند . . . !

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-b9

من راحت نبودم

من راحت نیستم

 

بیا بزن توی گوش من و بلند سرم داد بکش که:

– «احمق جان! ماها همه کنار همیم که راحت باشیم»

من هم گیج سیلی تو با بعض اول و آخر کلماتم را قورت بدهم و با صدای آهسته بگویم:
+ «من راحت نبودم!»

– «چی؟»

حالا فریاد میزنم:
+ «من اصلا راحت نبودم…!»

حالاست که چشمانت خیره بشوند به من و فقط هاج و واج نگاهم کنی

+ «قرص‌های آرامبخشم را خوردم، دم کرده‌ی گل گاو زبان را هم خوردم اما آرام نیستم؛ من راحت نبودم! اینکه هر روز خودم را پشت گوش بیندازم.

در دوستی یک سری قانون‌های غیر منطقی هست! ولی اجباری! تو منطقی رفتار کردی و خطاکاری؛ من با این منطق تو راحت نیستم، لحظه‌های زیادی چشم انتظار این نشسته بودم تا اعتراف کنی که اشتباه کردی ولی باز خیلی منطقی مغروری! من آرام نیستم! ولی آدم که هستم!»

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-b1

خودم گم شده

2c36bc5ca585ae2ab0a1563df5ebb971

 

جایی برسی که بفهمی باید شروع کنی به گشتن

راه بیوفتی همه جا در به در پی خودت بگردی، به هر کجا که فکر کنی سرک بکشی و دنبال ردی از خودت باشی

جایی برسی که خسته و کلافه، از مردمِ توی پیاده‌روها میپرسی: «ببخشید آقا؛ ببخشید خانم! شما مرا ندیدید؟ هر چه میگردم نیستم! اگر نشانی از من دارید لطفا کمکم کنید.»

حالا کم کم میفهمی همه دارند دیوانه می‌شوند! ولی تو سعی کن عاقل بمانی، یک لحظه شک کنی نبود خودت هم یادت میرود و میشوی مثل بقیه دیوانه‌های توی شهر که بی‌خیال خودشان شدند

آدم که بی‌خیال خودش باشد بی‌خیال بقیه هم میشود، آدم بی‌خیال آدم نیست، شپش است! فقط «به من چه» توی دهانش می‌چرخد.

جایی برسی که بفهمی جای خودت خالی‌ست، عکس و اعلامیه چاپ کنی که آهای مژدگانی به کسی که مرا پیدا کند یا خبری از من بدهد

اما چه ساده انگارانه . . .

گاهی فکر میکنم من سیاهی چشمان تو هستم، گاهی فکر میکنم تو سرخی قلب من هستی که توی سینه‌ام پنهان شدی

من گوش‌های تو هستم، من زبان تو هستم، من چشمان تو هستم و تو قلب منی . . .

گاهی فکر میکنم خودم را پیدا کردم، تو را هم پیدا کردم

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-aP

به جهنم که دلم تنگ تو شد

tumblr_m0vszvcWlU1qf6jy9o1_r1_500

 

تو دنبال کلماتی خاص میگشتی و من میتوانستم آنها را بیان کنم، من و تو بیمار بودیم و داروی هم دیگر؛ من میگفتم و تسکین میافتم
تو میشنیدی و آرام میشدی،
حالا بعد از این همه سال من برای تو «او» شدم، تو برای من «خاطره»

من هنوز بیمار تو هستم ولی تو دیگر نیستی، دارم به این فکر میکنم چقدر طول میکشد بعد از مرگم فراموشم کنی، بی‌توجه به این که تو همین حالا هم فراموشم کردی…
ولی این را بدان سنگ قبرم هم نام تو را فریاد خواهد زد و مدام حرف‌هایی را تکرار می‌کند که تو دوست داری بشنوی

هوا کم کم تاریک میشود و من دلواپس تو، گوش تو حالا مسکن حرف‌های کیست؟ اخم میکنم و آخرین پرتوهای نور خورشید را نگاه میکنم

تا حالا خورشید اینطور غروب نمیکرد و از امروز خورشید جوری دیگری طلوع میکند، دلم تنگ توست ولی به جهنم…!

چه باک از تنهایی وقتی تو نیستی، وقتی نمی‌شود فراموشت کرد، چرا بیهوده تقلا کنم بر کاری که شدنی نیست؟ همین گوشه ذهنم بمان و مبهوت نگاهم کن و من خیلی عادی به یادت خواهم بود!

اصلا به جهنم که «تو» رفتی ولی «یادت» نمیرود، یادت با مرام است و نمیرود چرا از خودم برانم؟ یادت مثل تو بی‌وفا نیست، یادت یارش را پیدا کرده و از من جدا شدنی نیست…

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-9j

بیا ترانه بخریم

tumblr_mdivczDPbq1qfadvwo1_500

 

بیا ترانه بخریم، بیا ترانه بخوانیم

مثل خواننده‌ها که احساسات دیگران را فریاد میزنند، بیا ترانه بخریم، بیا ترانه بخوانیم

بیا ترانه کسانی که نمی‌توانند فریاد بزنند را بلند فریاد بزنیم، به جای آن‌ها با صدای ما

بعد عمری که صدایمان لرزان شد، بیا ترانه بسراییم بیا ترانه بفروشیم

بیا ترانه بفروشیم به آنان که ترانه میخرند و به جای ما فریاد میزنند

بیا مثل روسپی‌ها که تن می‌فروشند، احساس بفروشیم!

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-8R

بستنی

50

 

اینجا هر روز برای جای خالی تو بستی سفارش می‌دهم
تو نیستی و بستنی از چشمان من آب می‌شود

جای دورتری باید رفت تا دقیقا به تو فکر کرد، نه بستنی . . . !

اینجا مردم همه چیز را با خودشان مقایسه می‌کنند و اصلا نه من را میفهمند و نه تو را. از من و تو در ذهن آن‌ها سایه‌ای از قیاسشان نقش بسته.

از بین آدم‌ها، کسی را میشناسم که بستنی دوست ندارد! باور نمیکردم ولی انگار بستنی هم با تمام محبوبیتش پیش یکی نمیتواند محبوب باشد!
حداقل دل خوش بودم از بین آدم‌هایی که میشناسم فقط یکی هست که بستنی دوست ندارد تا اینکه تو را دیدم! بستنی‌هایی که برای تو میگرفتم همه آب میشدند و هرگز لبان تو را نمی‌بوسیدند!وای چه سخت . . .

فکر کردی بستنی چرا آب می‌شود؟ بستنی از غم دوری تو آب میشود، مثل من!
من و بستنی هر دو همدردیم، با این تفاوت که من توی یخچال هم بی تو دوام نمی‌آورم.

رد شدن ساده بود و تو ساده‌ها را انتخاب می‌کردی، مثل بستنی نخوردن، مرا ندیدن، نخواستن، نبودن و همه‌ی فعل‌هایی که اولشان نون میگیرند!

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-9w

چقدر نامهربانی

Mohamadhossein-Ziya-Photo-Gallery-NYC-2013

 

آدمی به آب نیاز دارد، به غذا نیاز دارد، به سرپناه و به آرامش نیاز دارد و خیلی چیز‌های دیگر

اما نمیدانم چه حکمتی‌ست که وقتی نام تو به میان می‌آید دیگر نه آب و غذا و نه سرپناه و نه هیچ چیز دیگر نیاز شمرده نمی‌شود!

همه آن‌ها محو می‌شوند در خواستن تو و دست آخر من میمانم و نیاز به تو و بودِ تو و یا یادِ بودِ تو و یا هرچیز دیگری از تو، که توی آن تو می‌شوی اول آخر هر نیازی
و چقدر کاملی…

داشتم با خودم حرف میزدم که صحبت رسید به تو، خودم از دستت شاکی بود، می‌گفت تو بی‌رحمی، بی‌احساسی، احمقی! به تو نباید عشق ورزید تو لایق ترحمی…

فکر نکنی من ساکت نشستم تا تو را تحقیر کند، حسابی با خودم دعوایم شد گفت و گفتم

از شما حسابی تعریف کردم
گفتم من عاشق کسی نمی‌شوم که نزول کنم گفتم شما هر چقدر با من نامهربان باشید ولی لایق ستایش هستید، خلاصه جایتان خالی کلی روی خودم را کم کردم…

اما حالا بینمان بماند شما چقدر با من نامهربانید!

 

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-9z

لطفا قلبم را پس بده

flat,550x550,075,f

 

امروز صبح باید قید خواب را بزنم، باید صبح زود بیدار شوم و فکری به حال خودم کنم، باید همه چیز درست شود قبل از اینکه آفتاب طلوع کند . . .

تو یادت نیست، ما تا دیروز عاشق بودیم!
تو یادت نیست، ما تا دیروز برای هم میمردیم. از دیروز که مُردم و تو رفتی، دیگر زنده نشدم! همینطور هاج و واج فقط اسمت را صدا میکنم، صدا کردنی بیهوده و بدون جواب طوری که خودم هم میخندم از حماقتم.

تمام دنیای من شده پلی‌لیستی از آهنگ‌هایی که هر روز چندین بار باید گوش کنم و کتاب‌هایی که دورم چیده‌ام و انگیزه‌ای برای خواندنشان ندارم، چه انگیزه‌ای وقتی که دنیا دارد رو به زوال میره و تمام می‌شود و از همه بدتر، تو پیشم نیستی که این زوال را با هم ببینیم و به قبر همه‌ی آن‌هایی که هر روز قلب هم را بی‌خبر از این زوال می‌شکنند بخندیم!
و من چه چقدر درگیر این پلی‌لیستم!

عشق به تو تاوان تمام گناهان من است
و من در فکر گناهی دیگر

تو یادت نمی‌آید، من داشتم آب میخوردم که پریدی توی چشمم و آب پرید توی حلقم و قلبم پرید بیرون . . .
تو و آب و قلبم با هم توطئه کردید.

باید کلافی بریسم از افکارم، با آن پالتویی ببافم به رنگ خیالاتم و به تن ذهن یخ‌زده‌ی تنهایم کنم
که شاید آب و نان نشود، اما آرام جان می‌شود…

هنوز آنقدر‌ها بی‌خیالت نشدم که از یادم فرار کنی، هنوز توی چشمم هستی و آب توی گلویم هست و قلبم هم که معلوم نیست بی‌صاحب کدام گوری گم شده، راستی تو قلبم را ندیدی؟ دست تو نیست؟ به خدا لازمش دارم.

لطفا قلبم را پس بده قبل از اینکه آفتاب طلوع کند و از روشناییش همه چیز آشکار شود!

لطفا قلبم را پس شده! تو را به خدا از چشمم نیوفت . . .

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-8M

نمی‌پرسم لعلی یا فضولات بدرد نخور

hate

آدم ها همیشه خودشان را طوری تعریف می‌کنند که دوست داشتند آنطور باشند و شاید خودشان هم ندانند که اصلا آنطوری نیستند.

مثل تو؛ چرا این روزها اینقدر خودت را برای همه شرح می‌دهی؟ دوست داری بی‌آبروتر از این شوی؟
یک جای کار تو می‌لنگد، تو اینها نیستی! تو منطقی نیستی، تو تعریف شده نیستی.
تو اصلا بی‌رحم نیستی! میدانی چرا؟ چون اصلا رحم و مهربانی را نمیفهمی!!! آدمی که نفهمد مهر و محبت چیست چطور می‌تواند به بی‌مهر برسد! تو همان اول کار گاف دادی، تو اصلا رحم نمیفهمی که حالا بخواهی بی‌رحم شوی!

تو مثل یک نقاشی هستی که وجودت دست خودت نیست! نقاش تو را خلق کرد، توی مغز نقاشی که تو را کشید فکر نبود!
تو مثل یک شعری که وجودت دست خودت نیست! شاعر تو را سرود، شعر بدرد نخوری هم شدی!

تو اصلا دوست نبودی؟ تو از همان اول مثل سیب کرم خورده بودی؛ من تو را برای شکافتن و خوردن نمیخواستم که به درونت برسم! تو خودت کرمت را نشانم دادی…

چقدر متعفن هستی که از تو متنفر شدم!

تنفر از تو مثال آن حمله‌ی انتحاری‌ست که معلوم نیست هدف هم کشته می‌شود یا نه! فقط مرا میکشد و من با این موضوع مشکلی ندارم

راستی عقل که نداری پس حرف مرا گوش کن و تکرار کن: «زیاد از خودت تعریف نکن که وجود کثیفت بپرد توی صورت دیگران و تنفر از تو جهانی شود»

سوال نمیپرسم لعلی یا فضولات بدرد نخور! یک نگاه که به اطرافیانت بیندازم کثیف بودن تو خوب هویدا می‌شود

 

 

 

لینک کوتاه: http://wp.me/p46EGr-8g